X
تبلیغات
مجتمع فنی
رایتل

هنر ادبیات

یکی از نامه‌های نادر ابراهیمی به همسرش

مطلبی که در این ایمیل می خوانید بخشی از یکی از نامه‌های نادر ابراهیمی به
همسرش است. توصیه می کنم که همه زوج‌های ایرانی این نامه را چندین و چند بار و
نه به ‌تنهایی بلکه با هم و در کنار یکدیگر ‌بخوانند. برای تمامی زوجهای کشورم
آرزوی سعادت و همراهی همیشگی دارم و این نامه را به همه زوج‌های جوانی که امید
را دستمایه قرار داده و هدیه ای جز خوشبختی را از زندگی نمی خواهند تقدیم
می‌کنم.*

*همسفر!
*در این راه طولانی
که ما بی خبریم
و چون باد می گذرد،
بگذار خرده اختلاف هایمان، با هم باقی بماند
خواهش می کنم !
مخواه که یکی شویم، مطلقا یکی.
مخواه که هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت، دوست داشته باشم.
و هر چه من دوست دارم، به همان گونه، مورد دوست داشتن تو نیز باشد.
مخواه که هر دو، یک آواز را بپسندیم.
یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را
و یک شیوه نگاه کردن را.
مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه مان یکی، و رویاهامان یکی.
هم سفر بودن و هم هدف بودن، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست.
و شبیه شدن، دال بر کمال نیست. بلکه دلیل توقف است.
عزیز من !
دو نفر که عاشق اند، و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است؛
واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون، حجاب برفی قله ی علم کوه، رنگ سرخ و
بشقاب سفالی را دوست داشته باشند.
اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق.
و یکی کافیست.
عشق، از خودخواهی ها و خود پرستی ها گذشتن است.
اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست.
من از عشق زمینی حرف می زنم، که ارزش آن در "حضور" است،
نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری.
عزیز من !
اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست، بگذار یکی نباشد.
بگذار در عین وحدت مستقل باشیم.
بخواه که در عین یکی بودن، یکی نباشیم.
بخواه که همدیگر را کامل کنیم، نه ناپدید.
بگذار صبورانه و مهرمندانه، درباب هر چیز که مورد اختلاف ماست، بحث کنیم.
اما نخواهیم که بحث، ما را به نقطه ی مطلقا واحدی برساند.
بحث، باید ما را به ادراک متقابل برساند، نه فنای متقابل.
اینجا، سخن از رابطه ی عارف با خدای عارف در میان نیست.
سخن از ذره ذره ی واقعیت ها و حقیقت های عینی و جاری زندگیست.
بیا بحث کنیم.
بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم.
بیا کلنجار برویم.
اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم.
بیا حتی اختلافهای اساسی و اصولی زندگی مان را، در بسیاری زمینه ها، تا آنجا که
حس می کنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی می بخشد،
نه پژمردگی و افسردگی و مرگ،... حفظ کنیم
من و تو، حق داریم در برابر هم قد علم کنیم.
و حق داریم، بسیاری از نظرات و عقاید هم را نپذیریم، بی آنکه قصد تحقیر هم را
داشته باشیم.
عزیز من !
بیا متفاوت باشیم ...

مژده

این وبلاگ باعنایت خداوند ویاری دوستان دوباره راه اندازی می شود.    

 

      اینجا جسته هایتان راخواهید یافت

آنهای که دلی پاک و باصفادارند برای ما بنویسند  

 

ایمیل وبلاگ    ramzejavidan@yahoo.com 

 

پاکت کلوچه

پاکت کلوچه

 

 

شبی در فرودگاه زنی منتظر پرواز بود و هنوز چندساعت به پروازش مانده بود . او برای گذران وقت به کتابفروشی فرودگاه رفت ، کتابی گرفت و سپس پاکتی کلوچه خرید و در گوشه ای از فرودگاه نشست . او غرق مطالعه کتاب بود که ناگاه متوجه مرد کنار دستی اش شد که بی هیچ شرم و حیایی یکی دو تا از کلوچه های پاکت را برداشت و شروع به خوردن کرد . زن برای جلوگیری از بروز ناراحتی مساله را نادیده گرفت .

زن به مطالعه کتاب و  هرازگاهی به خوردن کلوچه ها ادامه داد و به ساعتش نگاه کرد . در همین حال دزد بی چشم و رو کلوچه های پاکت او را خالی کرد . زن با گذشت لحظه به لحظه ، بیش از پیش خشمگین می شد . او پیش خود اندیشید اگر من آدم خوبی نبودم بی هیچ شک و تردیدی چشمش را کبود کرده بودم ! با هر کلوچه ای که زن از توی پاکت بر می داشت ، مرد نیز برمی داشت .

 وقتی که فقط یک کلوچه داخل پاکت مانده بود ، زن متحیر مانده بود که چه کند ، مرد با اینکه تبسمی بر چهره اش نقش بسته بود آخرین کلوچه را از پاکت برداشت و آن را نصف کرد . مرد در حالی که نصف کلوچه را به طرف زن دراز می کرد ، نصف دیگرش را در دهانش گذاشت و خورد . زن نصف کلوچه را از او قاپید و پیش خود اندیشید :اوه ، این مرد نه تنها دیوانه است بلکه بـی ادب هم تشریف دارند . عجب!حتی یک تشکر خشک و خالی هم نکرد. زن در طول عمرش به خاطر نداشت که این چنین آزرده خاطر شده باشد ؛ به همین خاطر وقتی که پرواز او را اعلام کردند ، از ته دل نفس راحتی کشید . سپس وسایلش را جمع کرد و بی آنکه حتی نیم نگاهی به دزد نـمک نشناس بیفکند راه خود را گرفت و رفت .

زن سوار هواپیما شد و در صندلی خود جای گرفت . سپس دنبال کتابش گشت تا چند صفحه باقیمانده را به اتمام برساند . دستش را که داخل کیفش برد از تعجب کم مانده بود بر جای خود میخکوب شود . پاکت کلوچه خودش مقابل چشمانش بود !! زن با یاس و ناامیدی و نالان به خود گفت : پس پاکت کلوچه ها مال آن مرد بوده و من بودم که از کلوچه های او می خوردم ! دیگر برای عذرخواهی خیلی دیر شده بود . حزن و اندوه سراپای وجود زن را فرا گرفت و فهمید که بـی ادب ،نـمک نشناس و دزد خود او بوده .

1 2 3 4 5 ... 20 >>